تنهایی مقدس

تنهایی مقدس

................ در امتداد روزهایم میشود روزگــــــــــــــــــار
تنهایی مقدس

تنهایی مقدس

................ در امتداد روزهایم میشود روزگــــــــــــــــــار

انار شکسته

این روزهایم
حکایت آن اناریست
که از شدت رسیدن به زمین افتاد
شکست
دانه دانه شد
خون گریه کرد
پای درخت گلگون شد
هوا مزه گس انار گرفت
ومن هنوز دلم انار میخواست!
29 تیر 92

حس و هوس

هوس یه روز دور،هوس روزهای تلخ کودکیم

هوس استرس های بی معنی از تکلیف شب لعنتی ام

هوس بازی و کوچه و هفت سنگ و توپ دولایه

هوس ترس از دادهای زن همسایه

هوس مدرسه،صف کشیدن ها و سخنرانیهای الکی

هوس آبخوردن ها وحرف های یواشکی

هوس قارچ کردم به وسعت ماریو

هوس تمام روزهایی که گفتم زود برو برو

رفتند وگذشت پلک زدن بیست ساله ام

ولی من هنوز با این احساس بیگانه ام

حس بی حسی و حس بی حوصلگی

حسی که درش تمام حواس گم است

حسی که هر دم اسیر یک هوس است


7 خرداد 92


حس و هوس هایی که فقط بچه های دهه شصت میفهمند

پاییز بود

پاییز بود...


بیست دی 91

ابراهیم در آتش

در میانراه مانده ام

در سکوت

در خلسه ایی میان عدم و ابدیت

در فاصله ایی باریک تر از مو

دیگر قلمم توان نوشتن ندارد

دیگر ذهنم یارای پرواز نیست

دلم برای منجلابی که به آن انس گرفته بودم هم تنگ است حتی!

پر کشیدم که پرواز کنم

هیهات که نمی دانستم با بال شکسته نمی توان اوج گرفت

دل به در دریا زدم

اما افسوس که دریا دل نبودم

افسوس که ابراهیم نبودم

دیگر در نوشته هایم ،نه قافیه ایی هست،نه آهنگی و نه ذوقی

دلم تنگ سیاهی های شب است

که این آفتاب روز بدجور چشمم را میزند

آه که لحظه زیبای سپیده سحری چه کوتاه بود

از شما میپرسم،،

آیا ارزشش را داشت؟

شک نکردم هااااااا

فقط کمی آدم شدم و سرم در حساب و کتاب رفته

چرتکه به دست حساب میکنم که

خروج از کلبه تاریکم ارزش یک لحظه احساس نسیم سپیده دم را داشت ؟

چرا که بعد از آن سرگردانیست،،

سرگردانی در نور و نور و نور و ...


"میگن ابراهیم پدر ایمانه،یه مرتبه یادش افتادم 

که با قربونی کردن عزیزترین کس اش،شد پدر ایمان."


چند ماهه نتونستم چیزی بنویسم،خیلی وقته دیگه نمی تونم شعرم بگم

من چم شده ؟

بعضی وقتا دل آدم برای روزای بدم تنگ میشه حتی !!!

24 آبان 91

    تهران   

خودتو میشناسی؟

خودتو میشناسی؟

من خودم یک سایه م.

منو چی؟

یادت می آم؟

سایه ای در سایۀ یک سایه.

چت شده یهوکی؟

چیزی نیست!

تو سرم, تو سرم, روی شاخ ممکن , بوف کور میخونه ,

اون ورش تو جادهء ناممکن برف ریز می باره

حسین پناهی

بارون بی خبر پاییزی

  • امروز اول مهر بود..
    نمیدونم چرا یه مرتبه حال و هوای پاییز منو گرفت
    و یاد روزایی تو زندگیم افتادم که نه مهر بود،نه آبان و نه آذر 
    اما پاییز بود.
    تا اینکه توی همون لحظه ها یه دوست این شعر سهراب رو برام فرستاد که مثل یه بارونه بی خبر پاییزی همه ی اون افکارو شست و با خودش برد..

    نه تو می مانی
    نه اندوه
    و نه هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود قسم
    و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
    غصه هم خواهد رفت
    آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند
    به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


موازی

ولیعصر-شمال به جنوب

سایه درختان بلند که خیمه زده بودند روی خیابان ،پرسه برگ های زردِ سرگردان که در این روزهای آخر تابستان حساب و کتاب و تقویم از دستشان دررفته بود،

وجای باد پاییزی حرکت ماشین ها به بازیشان گرفته بی هدف زیر چرخ ها می چرخیدند و هر از چندگاهی یکی شان با صدایی خفیف و معصومانه زیر چرخ مانده خرد میشدند...

یاد پاییزای اخیر به خیر....

جدول های کنار خیابان که انگاری تا بینهایت ادامه داشت،

دو خط موازی که چشمانم میگفت جایی همدیگر را قطع میکنند..

و دلم چه ساده باور کرد...






29 شهریور 91

تصویر

یک تصویر...

تصویر دختری که مرتب بالا و پایین میشد و به سوی من قدم برمیداشت.اما این دختر نبود که بالا و پایین میشد،بلکه تصویر بود و این حرکات تصویر هماهنگی عجیبی با ضربآهنگ قدم هایم داشت.تا اینکه دختر سوار ماشین شدو من بار دیگر به خودم قبولاندم که این تصویر، زندگی بود در قاب عینک آفتابی ام ، که گذشت و رفت... و تصویری متلاطم همچون خاطره ایی حراسناک در یاد ماند.

مسیری سنگفرش که در میان درختان و چمن ها به مقصدی آشنا میرسید.

و عابرینی که روی سرشان چهره ایی از بی تفاوتی و کرختی نصب کرده بودند و عبور هر عابر بی تفاوتی را فریاد میکرد،

من کجا هستم؟؟

این تصاویر خوابند یا واقعیت،

این آدمک های بی خیال، هست اند یا خیال...

ماشینی از کنارم عبور می کند و نور ماشینی دیگر در دوردست محو می شود.

و خنکای سایه درختان نوازشم میکند

و تصویر.... تصویری که حتی نوازش هم میکند!




هامون


واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت

آخرین جمله همینه : خدا نگهدارت


حمید هامون (خسرو شکیبایی) : تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن تو می‌خوای من باشم ؟ اگه من اونی  باشم که تو می‌خوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم .

.

.

ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــارد رو کشیــد....!!

مذهب!

"مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد 
و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم!"

یک کتاب که هر چون و چرایی را دارد،،چه حاجت فکر کردن است؟
و یک عالم که همه چیز میداند، چه حاجت جسنجو کردن؟
و خطی قرمز دور تا دورت را گرفته،چه حاجت پرسیدن؟

و خدایی که از ترسش نماز خواندیم،روزه گرفتیم و....
و زنی که در شبی که هیچ حوصله هم آغوشی نداشت،
به حکم خدا تمکین کرد...
و در لحظه هایی که عذاب میکشید،رویای بهشتی را در سر داشت
که تمام وعده هایش برای مردان بود..