تنهایی مقدس

تنهایی مقدس

................ در امتداد روزهایم میشود روزگــــــــــــــــــار
تنهایی مقدس

تنهایی مقدس

................ در امتداد روزهایم میشود روزگــــــــــــــــــار

مهتاب

امروز شنبه 8 آذر 93 ساعت 20 دقیقه بامداد بالاخره بله رو به ما داد

انگار تمام زندگی شو فکر کرده بود به این تصمیم اینقدر قاطع به من گفت جواب من به شما بله است که مو به تنم سیخ شد

به من ،به مرد زندگیش درس مردونگی و قاطعیت داد

بی اختیار گوشی رو بوسیدم

خیلی دوس داشتم ببینمش

چشامو باز کردم دیدم ماشینو دم خونشون پارک کردم

درو باز کردم

اومده بود پشت پنجره

چقدر با عینک خانوم شده بود

هی می خواستم یه جوری دستشو لمس کنم

نمی شد پنجره توری داشت

رومم نمی شد بهش بگم دستتو می خوام

،دستمو باز کردم به زور خودمو کشیدم بالا کفه دستمو  یه لحظه گذاشتم رو شیشه پنجره

که اونم دستشو بذار پشته شیشه اما روم نشد بگم

اومدم پایین گفت چیکار میکنی؟ گفتم هیچی...



خود درگیری

امروز رفتم سینما،فیلم کلاشینکف.قبل شروع فیلم توی تبلیغات گوشه ای از فیلم شهر موشا رو نشون داد.منو برد به خاطرات خیلی دور و در تمام مدت نمایش فیلم ذهنمو درگیر کرده بود.

تصاویر اجرای مجدد نمایشای قدیم مثل همین شهر موشا که آدمو یاد مدرسه موشا مینداخت،یا وقتی شعر زیر گنبد کبود همون آقای حکایتیه معروفو بچه های دهه شصت اجرا کردن ،هممون میگیم یادش بخیر،افسوس میخوریم ،بعضیا میگن کاش به دوران کودکی برمیگشتیم... اما من حالم از همشون به هممممم میخوره ه ه ه ه ه

چی شدیم ما ؟
چی به سر نسل ما اومده که شدیم نسل افسوس ؟
گیر کردیم تو گذشته مون،البته گذشته ایی که اصلا از حالمون بهتر نیست،فقط میخوایم حالمونو باهاش خراب کنیم

حالا حتما بعضیا میگن وضعیته الانمون خوب نیست
خوب که چی؟
اصلا الان تو جهنم...

اما این جهنمو کی ساخته ؟

اگه فکر میکنی نقشی توی وضعیته الانت نداشتی دیگه این متنو نخون و برو بمیـــــــــــــــــــر

حوصله بحث راجع به اینو ندارم

ایراد ما اینه که بهمون روش زندگی درستو نشون ندادن

نمیدونیم چطور زندگی کنیم

چطور عاشق بشیم

چطور بچه تربیت کنیم

و هزار چطور دیگه

گم شدیم میان افسانه ها مون مثل لیلی و مجنون و ...

گم میان زندگی پدرومادرمون و  زن ومرد غربی  و  دوست دخترودوست پسرای امروزی و

سنت و

مدرنیته و

....

 به خاطر همین دنبال افیون میگردیم دنبال افیون نستالژی و گذشته و غم و غصه و ....

 تا یادمون بره همه چطور ها و خودمونو به خواب بزنیم

فکرمون خرابه

نرم افزارمون ویروسیه...


11 شهریور 93

زندگی راکِد

انگار یک هواپیمای پر از بنزین بودم که در صحرایی دورافتاده سقوط کرده باشد.

شادی‌های اوج رفت.

دلهره رفت.

هراس رفت.

با سینه روی زمین پهن شده و مدتی بی فرمان پیش رفته بودم.

بعد سکوتی مرگبار همه جا را گرفت و همه چیز خاموش شد.

خاموشی و سکوت، توفان شن و صداهای دلهره‌آور بود که در سرم می‌پیچید، و لایه لایه چالم می‌کرد؛ نه انفجاری، نه آتشی، نه شکستنی، و حتا نه مرگ.

زندگی کریه‌تر از مرگ به من پوزخند می‌زد.

شاید هم از جای بلندی افتاده بودم، و هنوز نمی‌دانستم کجام شکسته و کجام درد می‌کند،

فقط مبهوت به جایی نگاه می‌کردم که نمی‌دانستم چیست.

بعد فهمیدم دلهره و مرگ چیزهای بدی نیستند،

ادامه‌ی زندگی غم‌انگیزتر است.

روزگار تلخ و سیاهِ زندگی راکِد،آرزوی مرگ

وقتی خدا نبود

وقتی خدا نبود ...

ما موجوداتی پوچ و تو خالی هستیم

،ما جانورانی مزخرفیم
که به یکدیگر متکی بوده و ذهنمان
از کاه پُر شده است.
افسوس...
افسوس!
صدایِ خشک و بی روحِ ما، وقتیکه
،با یکدیگر پچ پچ میکنیم
،مانند صدایِ باد در چمنزاری خشک
و یا قدمِ موشها بر رویِ شیشه هایی،شکسته
آرام و بی معنی است
،در سردابی خشک
،قالبی بی شکل، سایه ای بی رنگ
.نیرویی افلیج، جنبشی بی حرکت

این تمام دنیای من بود وقتی خدا را انکار میکردم
جملاتی تاریک و تلخ
اما همچون قهوه دلشنگ و آرامش بخش
...
من نیامدم که اینگونه زندگی کنم.
پس نمیکنم


A penny for the Old Guy


I


We are the hollow men

We are the stuffed men

Leaning together

Headpiece filled with straw. Alas!

Our dried voices, when

We whisper together

Are quiet and meaningless

As wind in dry grass

Or rats' feet over broken glass

In our dry cellar


Shape without form, shade without colour,

Paralysed force, gesture without motion;


Those who have crossed

With direct eyes, to death's other Kingdom

Remember us—if at all—not as lost

Violent souls, but only

As the hollow men

The stuffed men.


II


Eyes I dare not meet in dreams

In death's dream kingdom

These do not appear:

There, the eyes are

Sunlight on a broken column

There, is a tree swinging

And voices are

In the wind's singing

More distant and more solemn

Than a fading star.


Let me be no nearer

In death's dream kingdom

Let me also wear

Such deliberate disguises

Rat's coat, crowskin, crossed staves

In a field

Behaving as the wind behaves

No nearer—


Not that final meeting

In the twilight kingdom


III


This is the dead land

This is cactus land

Here the stone images

Are raised, here they receive

The supplication of a dead man's hand

Under the twinkle of a fading star.


Is it like this

In death's other kingdom

Waking alone

At the hour when we are

Trembling with tenderness

Lips that would kiss

Form prayers to broken stone.


IV


The eyes are not here

There are no eyes here

In this valley of dying stars

In this hollow valley

This broken jaw of our lost kingdoms.


In this last of meeting places

We grope together

And avoid speech

Gathered on this beach of the tumid river.


Sightless, unless

The eyes reappear

As the perpetual star

Multifoliate rose

Of death's twilight kingdom

The hope only

Of empty men.


V


Here we go round the prickly pear

Prickly pear prickly pear

Here we go round the prickly pear

At five o'clock in the morning.


Between the idea

And the reality

Between the motion

And the act

Falls the Shadow

For Thine is the Kingdom


Between the conception

And the creation

Between the emotion

And the response

Falls the Shadow

Life is very long


Between the desire

And the spasm

Between the potency

And the existence

Between the essence

And the descent

Falls the Shadow

For Thine is the Kingdom


For Thine is

Life is

For Thine is the


This is the way the world ends

This is the way the world ends

This is the way the world ends

Not with a bang but a whimper.
The Hollow MenBy Thomas Stearns Eliot

آرزوهای محال


کاشکی آخر این سوز بهاری باشد

کاشکی در بغلت راه فراری باشد


کاشکی آب شود یخ غرور قلبت

کاشکی در جاده ی امید،سواری باشد


کاشکی باز بروید گل از این سنگ یخی

کاشکی باز دلم صاحب یاری باشد


کاشکی گم بشویم در دل کوهستانها

کاشکی قرص رخت ماه شب تاری باشد

آتَش سرد

پرسیدم اسمت چیه

گفت بیخیال

گفتم از کجا اومدی

گفت ازیه راه دور

گفتم چقد دور؟

گفت اینقد که سه فصل آواره راه بودم

گفتم حالاجدی جدی ازکجا اومدی ؟

گفت از همین جا 

گفتم مارو گرفتی؟

اینجا بود که یهو اَبرا گروم گروم کردن و بغذش ترکید

نُه ماه توی هیچستان منتظر بود

کلاغا لال مونی گرفته بودن

برگا عروسی سبزی

خورشید تو میدون آبی بیکران آسمون چرخ میخورد

مام الکی خوش بودیم واسه خودمون

اومدهمه چیو سوزوند

برگ و بار درختارو

جیگر کلاغو

خورشیدو خاکستر کرد

آخرم دل مارو

حالا جنگل غصه اش گرفته

آواز شوم کلاغا کرمون کرده

آسمون خاکستریه

دل مام داغونه

اما بازم دوسش دارم

بازم نُه ماه چشم به راش میشینم

آشنای صد پشت غریبه

فصل آتیش سرد

پایــیز

                                                                                13 آذر 92


جهنمَم با تو پاییز میشه

امسال پاییز خیلی بی سر و صدا اومد

اینقد تو تابستون سرخوش بودیم که یهو چش وا کردیم دیدیم
که زکی داریم تو روزای دلتنگ پاییزی می پوسیم

دیگه پاییزم میخواد بره،اما پاییز یه جوری احساساتتو قلقک میده که لحظه لحظه شو حس میکنی

و توش غرق میشی،دوس داری زودتر تموم شه و راحت شی از دست این عذاب

اما عذابشم قشنگه،

روزای نارنجی

غروبای قرمز

صُبای سرد

وای که دارم میترکم

چرا همه روزا شبیه همه

چرا پاییز صد سال طول میکشه

چرا این لعنتی اینقد قشنگه

مثله یه مخدر نشئه ات میکنه و داغون

راستی راستی چی شدیم ما ؟

چمونه ؟

اَ ه ه ه ه ه

دلم بهار میخواد

اما نه حیف نیست؟

حیف این روزای پاییز نیست؟

نه

هیچی هیچیش نیست

فقط وقتی پاییز تنها باشی

مثله اینه که خوشبو ترین گل دنیا رو ببینی

اما بینیت گرفته باشه

همینه 

همینه که داغونت میکنه

پاییزِ بی تو یعنی جهنم...


جای خالی

سکوت است،ســکــــوت در این اتاق خالی

صدای فِس فِس بازدم وتیک و تاک ساعت دیواری

سکوتی که ندانم از کجا شروع شد

فریادی که یخ زده در این چهار دیواری

صدای لغزش خودکار روی کاغذ سفید

فراز و فرودِ عشق در شعرهایی که کسی ندید

دوباره روشن شدن شبم به اسم اعظم تو

و باز کشیدن آه از این آرزوی بعید

به شعرهایی که خواندم وبه گوشَت نرسید

به لحظه دیر مُعود که زود رسید

به جای خالیت در بیت انتهایی درد

به اشک های نریخته،،به دست خالی و سرد

اگر دراین نقطه چین نیآسودی

دمی نیامدی وبه من نیآلودی

اگر تو از تبار آسمانهایی

همیشه در افلاکی و دوراز من خاکی

به لحظه طلوعت هزار امید بستم

همه شب به کوه ها آواره و مستم

تا شاید برسد، شاید روزی به تودستم

که زنده ام درحسرت لجظه هم آغوشی

                                                                                     17 شهریور 92

تنهایی مقدس

خستگی،،،

احساس فرتوت و شکسته ی سکون
گویی تمام دنیا از حرکت ایستاده
چشمان بهت زده
و دهان بازمانده از بازی های مبهم روزهای زندگی
تنهایی
ای احساس زیبای زندگی من
ای تنهایی مقدس
بیا و در تمام سلول هایم نفوذ کن
من را در بر بگیر
همچون برف آذر ماه بر پیکره لخت کوهستان
بیا و من را پیدا کن دوباره
باز خود را گم کرده ام
گم در هزار توی افکارم
گم در میان رنگ های این آدم های هفت رنگ
تمام انتظار من از دنیا
قوت دو زانو است برای برخواستن
استواری یک شانه که تکیه کاهم باشد
اشک های دو چشم که باری ازم سبک کند
و لطافت بالینی که تسکین دردهایم شود
سه تای اول را خدا به من داد
و آخری بالشتی بود که مادر برایم آورد
این تمام دنیای تنهایی من است
که با خط خطی های این خودکار نقاشی اش میکنم
در زخمه های سه تارم صدایش میزنم
با اشک تطهیرش میکنم
و در امتداد این روزهایم میشود روزگـــــــــــــــار

                                                                                                      13 شهریور 92




چه زود دیــــر شد...

از حباب تیره دیده مستمان

از میان پلک های نیمه بسته مان

از هیاهوی پژواک این گلوی خسته مان

در گذار این قدم های کوچک سُستمان

می رود در هر ثانیه بازی زندگی

می دود،،

می دود اسب تیز پای روزگار

در ذهن کوچکم معنا می شود پایندگی

پایندگی، بالندگی

بالندگی به پوچی روزمره روزگار

بالندگی، سازندگی

سازندگی قصر کاغذی دراین محال

آوَخ که دیر کردیم

آوَخ اسیر کردیم

دست و دیده و دل را در میان این حصار

غافل از گیتی پهناور پروردگار

پروردگار ،لطف بی مثال..

پروردگار

آخر گذشت از عمر سی سال آزگار

در حسرت دیدن روی ماه آن سوار

آن یکه تاز شبروِ شب شکن

زیر و رو کند روزم را،شبم را،لحظه لحظه ام را

نگاه نافذش روشن کند چشمان بسته ام را

پروردگار..پروردگار

11 مرداد 92