ما موجوداتی پوچ و تو خالی هستیم
جملاتی تاریک و تلخ
اما همچون قهوه دلشنگ و آرامش بخش
Not with a bang but a whimper.
The Hollow MenBy Thomas Stearns Eliot
امروز شنبه 8 آذر 93 ساعت 20 دقیقه بامداد بالاخره بله رو به ما داد
انگار تمام زندگی شو فکر کرده بود به این تصمیم اینقدر قاطع به من گفت جواب من به شما بله است که مو به تنم سیخ شد
به من ،به مرد زندگیش درس مردونگی و قاطعیت داد
بی اختیار گوشی رو بوسیدم
خیلی دوس داشتم ببینمش
چشامو باز کردم دیدم ماشینو دم خونشون پارک کردم
درو باز کردم
اومده بود پشت پنجره
چقدر با عینک خانوم شده بود
هی می خواستم یه جوری دستشو لمس کنم
نمی شد پنجره توری داشت
رومم نمی شد بهش بگم دستتو می خوام
،دستمو باز کردم به زور خودمو کشیدم بالا کفه دستمو یه لحظه گذاشتم رو شیشه پنجره
که اونم دستشو بذار پشته شیشه اما روم نشد بگم
اومدم پایین گفت چیکار میکنی؟ گفتم هیچی...

امروز رفتم سینما،فیلم کلاشینکف.قبل شروع فیلم توی تبلیغات گوشه ای از فیلم شهر موشا رو نشون داد.منو برد به خاطرات خیلی دور و در تمام مدت نمایش فیلم ذهنمو درگیر کرده بود.
تصاویر اجرای مجدد نمایشای قدیم مثل همین شهر موشا که آدمو یاد مدرسه موشا مینداخت،یا وقتی شعر زیر گنبد کبود همون آقای حکایتیه معروفو بچه های دهه شصت اجرا کردن ،هممون میگیم یادش بخیر،افسوس میخوریم ،بعضیا میگن کاش به دوران کودکی برمیگشتیم... اما من حالم از همشون به هممممم میخوره ه ه ه ه ه
چی شدیم ما ؟
چی به سر نسل ما اومده که شدیم نسل افسوس ؟
گیر کردیم تو گذشته مون،البته گذشته ایی که اصلا از حالمون بهتر نیست،فقط میخوایم حالمونو باهاش خراب کنیم
حالا حتما بعضیا میگن وضعیته الانمون خوب نیست
خوب که چی؟
اصلا الان تو جهنم...
اما این جهنمو کی ساخته ؟
اگه فکر میکنی نقشی توی وضعیته الانت نداشتی دیگه این متنو نخون و برو بمیـــــــــــــــــــر
حوصله بحث راجع به اینو ندارم
ایراد ما اینه که بهمون روش زندگی درستو نشون ندادن
نمیدونیم چطور زندگی کنیم
چطور عاشق بشیم
چطور بچه تربیت کنیم
و هزار چطور دیگه
گم شدیم میان افسانه ها مون مثل لیلی و مجنون و ...
گم میان زندگی پدرومادرمون و زن ومرد غربی و دوست دخترودوست پسرای امروزی و
سنت و
مدرنیته و
....
به خاطر همین دنبال افیون میگردیم دنبال افیون نستالژی و گذشته و غم و غصه و ....
تا یادمون بره همه چطور ها و خودمونو به خواب بزنیم
فکرمون خرابه
نرم افزارمون ویروسیه...
11 شهریور 93
انگار یک هواپیمای پر از بنزین بودم که در صحرایی دورافتاده سقوط کرده باشد.
شادیهای اوج رفت.
دلهره رفت.
هراس رفت.
با سینه روی زمین پهن شده و مدتی بی فرمان پیش رفته بودم.
بعد سکوتی مرگبار همه جا را گرفت و همه چیز خاموش شد.
خاموشی و سکوت، توفان شن و صداهای دلهرهآور بود که در سرم میپیچید، و لایه لایه چالم میکرد؛ نه انفجاری، نه آتشی، نه شکستنی، و حتا نه مرگ.
زندگی کریهتر از مرگ به من پوزخند میزد.
شاید هم از جای بلندی افتاده بودم، و هنوز نمیدانستم کجام شکسته و کجام درد میکند،فقط مبهوت به جایی نگاه میکردم که نمیدانستم چیست.
بعد فهمیدم دلهره و مرگ چیزهای بدی نیستند،
ادامهی زندگی غمانگیزتر است.
روزگار تلخ و سیاهِ زندگی راکِد،آرزوی مرگ
وقتی خدا نبود ...
ما موجوداتی پوچ و تو خالی هستیم
کاشکی آخر این سوز بهاری باشد
کاشکی در بغلت راه فراری باشد
کاشکی آب شود یخ غرور قلبت
کاشکی در جاده ی امید،سواری باشد
کاشکی باز بروید گل از این سنگ یخی
کاشکی باز دلم صاحب یاری باشد
کاشکی گم بشویم در دل کوهستانها
کاشکی قرص رخت ماه شب تاری باشد
پرسیدم اسمت چیه
گفت بیخیال
گفتم از کجا اومدی
گفت ازیه راه دور
گفتم چقد دور؟
گفت اینقد که سه فصل آواره راه بودم
گفتم حالاجدی جدی ازکجا اومدی ؟
گفت از همین جا
گفتم مارو گرفتی؟
اینجا بود که یهو اَبرا گروم گروم کردن و بغذش ترکید
نُه ماه توی هیچستان منتظر بود
کلاغا لال مونی گرفته بودن
برگا عروسی سبزی
خورشید تو میدون آبی بیکران آسمون چرخ میخورد
مام الکی خوش بودیم واسه خودمون
اومدهمه چیو سوزوند
برگ و بار درختارو
جیگر کلاغو
خورشیدو خاکستر کرد
آخرم دل مارو
حالا جنگل غصه اش گرفته
آواز شوم کلاغا کرمون کرده
آسمون خاکستریه
دل مام داغونه
اما بازم دوسش دارم
بازم نُه ماه چشم به راش میشینم
آشنای صد پشت غریبه
فصل آتیش سرد
پایــیز
13 آذر 92

امسال پاییز خیلی بی سر و صدا اومد
اینقد تو تابستون سرخوش بودیم که یهو چش وا کردیم دیدیم
که زکی داریم تو روزای دلتنگ پاییزی می پوسیم
دیگه پاییزم میخواد بره،اما پاییز یه جوری احساساتتو قلقک میده که لحظه لحظه شو حس میکنی
و توش غرق میشی،دوس داری زودتر تموم شه و راحت شی از دست این عذاب
اما عذابشم قشنگه،
روزای نارنجی
غروبای قرمز
صُبای سرد
وای که دارم میترکم
چرا همه روزا شبیه همه
چرا پاییز صد سال طول میکشه
چرا این لعنتی اینقد قشنگه
مثله یه مخدر نشئه ات میکنه و داغون
راستی راستی چی شدیم ما ؟
چمونه ؟
اَ ه ه ه ه ه
دلم بهار میخواد
اما نه حیف نیست؟
حیف این روزای پاییز نیست؟
نه
هیچی هیچیش نیست
فقط وقتی پاییز تنها باشی
مثله اینه که خوشبو ترین گل دنیا رو ببینی
اما بینیت گرفته باشه
همینه
همینه که داغونت میکنه
پاییزِ بی تو یعنی جهنم...
سکوت است،ســکــــوت در این اتاق خالی
صدای فِس فِس بازدم وتیک و تاک ساعت دیواری
سکوتی که ندانم از کجا شروع شد
فریادی که یخ زده در این چهار دیواری
صدای لغزش خودکار روی کاغذ سفید
فراز و فرودِ عشق در شعرهایی که کسی ندید
دوباره روشن شدن شبم به اسم اعظم تو
و باز کشیدن آه از این آرزوی بعید
به شعرهایی که خواندم وبه گوشَت نرسید
به لحظه دیر مُعود که زود رسید
به جای خالیت در بیت انتهایی درد
به اشک های نریخته،،به دست خالی و سرد
اگر دراین نقطه چین نیآسودی
دمی نیامدی وبه من نیآلودی
اگر تو از تبار آسمانهایی
همیشه در افلاکی و دوراز من خاکی
به لحظه طلوعت هزار امید بستم
همه شب به کوه ها آواره و مستم
تا شاید برسد، شاید روزی به تودستمکه زنده ام درحسرت لجظه هم آغوشی
17 شهریور 92

خستگی،،،
13 شهریور 92

از حباب تیره دیده مستمان
از میان پلک های نیمه بسته مان
از هیاهوی پژواک این گلوی خسته مان
در گذار این قدم های کوچک سُستمان
می رود در هر ثانیه بازی زندگی
می دود،،
می دود اسب تیز پای روزگار
در ذهن کوچکم معنا می شود پایندگی
پایندگی، بالندگی
بالندگی به پوچی روزمره روزگار
بالندگی، سازندگی
سازندگی قصر کاغذی دراین محال
آوَخ که دیر کردیم
آوَخ اسیر کردیم
دست و دیده و دل را در میان این حصار
غافل از گیتی پهناور پروردگار
پروردگار ،لطف بی مثال..
پروردگار
آخر گذشت از عمر سی سال آزگار
در حسرت دیدن روی ماه آن سوار
آن یکه تاز شبروِ شب شکن
زیر و رو کند روزم را،شبم را،لحظه لحظه ام را
نگاه نافذش روشن کند چشمان بسته ام را
پروردگار..پروردگار
11 مرداد 92