کجایی،کجا رفتی شاهزاده من
پریزاده ،آسمونی ،ای دردانه من
ای که غم با وجودت بی معنی میشه
تنهایی در نبود تو معنی میشه
کاش الان میدونستم چیه فکر و خیالت
هم قدم میشدم با تو،تو رویا
پر میکشیدم تو آسمون افکارت
بازم به من میگفتی از بازی های قدیمی
دوباره هر لحظه از حرفات برام خاطره میشد
مرور میکردی کودکیت رو،اون خاطرات صمیمی
تک تک جمله های شیرینت برام حادثه میشد
بعدش به یاد می آوردمت توی تنهاییم
صد بار تکرار میکردم اون لحظه هارو
زندگی من تو همین دقایق خلاصه میشد
رفتی و دونستم که وقت رفتن بود
آه از سفر که همیشه دل شکستن بود
لعنت به این دنیا که تورو ساخته
لعنت به این روزگار که تورو گرفته
اما تو آسمونی هستی مال زمین نیستی
کسی تو این دنیا تورو نساخته
وقتی هوا ابری میشه می فهمم که غصه داری
چون بارون وقتی میاد که تو گریه داری
وقتی که افسرده میشی پاییز میشه
اصلا هر فصلی با اراده توتعویض میشه
وقتی بهار میاد دلخوشم که سرخوشی دوباره
این اشک شوق توست که از ابر بهار میباره
تو تنها میراث شیرین و فرهادی
توآخرین بازمانده عشق پاک لیلایی
ببخش منو اگر مجنون نبودم
برای تو که لایق عشق فرهادی
الان کجایی فرشته آسمونی من
پریزاده ، اهورایی ، دردونه من
11 مرداد 91
شبا هنگام،قبل فروغ سحری
زاغکی روی بام ناله میکرد
دست نسیم شبگردِ سرگردان
پر و بال سیاه زاغ شانه میکرد
در میان تاریکی تک درخت باغچه
با نوای نسیم سر تکان میداد
گوییا ناله جگر سوز زاغ سرگشته
از خاطرات دیرین یاری خبر میداد
خاطراتی که شهد شیرینشان روزی
کام زاغ را چون شکر میکرد
در شبهای فراغ همچو زهری تلخ
جگر زاغ را پرخون میکرد
امشبم تو شدی مونس تنهاییم
زاغک مجنون هم درد من
مست صدای ناله ات گشته
دل چاک چاک پر درد من
داستان تو اما چیز دیگریست
قصه قالب پنیر و روباه است
درد من اما قصه نیست، مرثیه است
......................... اشک و آه است

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس
تصور کن یه مردو با چشمهای خیس
نمیخوام، نباید تو شعرم به تو جسارت کنم
نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم
شکسته میرم امشب بانو،خدا نگهدارت
اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت
واسه من که پنجره آرزوی مبهم بود
ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت
ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو
ضجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه بی وقتم نمیشکنه
سکوت سرد و پر از انبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای
باز برای بدرقه ام با اون لباس گلدارت
ودلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی
که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود
صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی
بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبزتو
به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت
به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت
هر چی لبه تو دنیاس مجیز تو رو میگن
تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هر چی دست تو حسرت دامنِ توئه
تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر
تعبیر یه خوابی که تو ذهن خسته اس
آخرین در نجاتی که همیشه بسته اس
تو یه تکرار خسته ای که فقط یک باره
وحدت اون دردایی هستی که بی شمارن
من تو اسم تو تجزیه شدم بانو
تجربه کن منو تو این مرگی دوباره
شعری که خون ، تو حسرتت لخته میشه
آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن
تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن
بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو
اسم حقیرم و رو زبونت لق لقه کن
واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت
آخرین جمله همینه : خدا نگهدارت
شاعر: گمنام
دست آخر به مقصد نرسید!
یا که رسید ، ولی به من نرسید
هرچه بود ونبود گذشت و رفت
هرچه هست و نیست از من دل برید
بعد یک تقارن فکری،لب من رسید به لب او
سالها تو اون لحظه موند فکر من
عشقبازی کردم به هر دم او
چه رسید به من از این عشق جز افسوس؟!
من یه ایستگاه بودم برای این اتوبوس..

17 تیر 91
یه روز و روزگاری
بستن مارو به گاری
سنگین بود و باری نبود
بار به نام یاری نبود
کسی که من میخواستمش
کسی که مال من نبود
دو تا چشم فریبا
اون قد و روی رعنا
اون همه مهر و وفا
مستاجر یه قلب بودم
فکر میکردم صاحبشم
افسوس که مال من نبود
بوسیدم و بوییدمش
تو بغلم فشردمش
نوشیدم و چشیدمش
شهدی که مال من نبود
عطرش پیچید تو زندگیم
فکرش تو یاد و خاطرم
تو گلستان زندگی
گشتم و چیدم عاقبت
گلی که مال من نبود...

یاد باد روزگاری که دستانمان خالی بود
پروانه بود،گل بود،ولی جای شمع لامپ مهتابی بود
فرهاد بودیم و "بی بهانه" به دل بیستون زدیم
عشق هامان همه افسانه معشوق خیالی بود
قلب سپیدی داشتیم با خالی سیاه
زخمی از پیکان کماندار پوشالی بود
کویر دلمان بی آب بود از تو
نزولت تنها امید سالهای خشکسالی بود
فصل شکوفایی این جوان پاییز است
ولی سالها دلبسته یک صبح بهاری بود

بی هیچ اسمی میشه عاشق شد
بی هیچ رد آشنا رو خاک
من سالها عاشق شدم بی تو
یه حس بی تفسیر وحشتناک
سوم اردیبهشت 91
آیا خدا واقعا وجود دارد؟
زندگی کردن توی این دنیا سخته،فرقی نمیکنه تو چه موقعیت و وضعیتی هستی،زندگی یه درد تحمل ناپذیره..
اما چطوره که این همه آدم تو دنیا دارن زندگی میکنن؟
درد و رنجو میشه تحمل کرد،هر کسی به یه روشی تحمل میکنه..
مثال:
1.بعضی وختا میشه درد و سختی رو با حواس پرتی تحمل کرد،
تا حالا شده دندون درد بگیرید؟ همینطور که دندون درد دارید با یه فیلم قشنگ یا هر سرگرمی که باب دلتونه مواجه میشید،میشینید فیلمو نگاه میکنید،فیلم که تموم میشه دوباره دندون درد شروع میشه،آیا تا زمانی که فیلمو نگاه میکردید دندون دردی در کار نبود؟
2.تا حالا شده بری میوه بخری؟فرض میکنیم میوه ها رو از میوه فروشی تا خونه باید به کولت بکشی و ببری،کلی میوه میخری،حمل این همه بار از میوه فروشی تا خونه خیلی سخته..
اما چیه که تحمل این سختی رو امکان پذیر میکنه، لذت خوردن میوه های تازه..
ما برای رها کردن خودمون از رنج این دنیا دو تا راه داریم:
من به اولی میگم مسکن،
به دومی میگم درمان..
یا باید خودمونو طوری تو این دنیا غرق کنیم که دیگه درد و رنج یادمون بره
یا باید بگردیم معنای این دنیا رو پیدا کنیم تا تحمل درد ورنج برامون عقلانی بشه،یعنی وقتی بفهمیم برای چی تو این دنیا هستیم و به کجا میخوایم بریم دیگه این زندگی و گذرانش برامون پوچ و بی معنا و سخت نیست..
متاسفانه اکثر ما حال نداریم راه دوم رو انتخاب کنیم،
نا امیدانه چشم دوختیم به این دنیا و هی التماسشو میکنیم که :
سرگرمم کن،سرگرمم کن،بذار منو سر کار،منو طوری نشئه کن که یادم بره از کجا اومدم و،کجا هستم و به کجا خواهم رفت...
مشکل اصلی ما همون آیا خدا وجود دارد؟؟ که قبلا راجع بهش صحبت کردم..
یکی
از دوستان نظری راجع به این مطلب گذاشتند و من توضیحاتی تکمیلی راجع به
این مطلب بهشون دادم لذا دیدم خالی از لطف نیست که اون توضیحات رو به این
مطلب اضافه کنم :
1.مخاطب
اصلی این وبلاگ خودم هستم،این وبلاگ یه جورایی یه گذاریه از خودم به
خودم..من میخوام از پس این نوشته ها از خودم به خودم برسم..
اگر در این بین دوستان خوبی مثل شما به اینجا سر میزنن افتخاریه برای من و نظراتتون کمکیه برای دید بهتر من تو این مسیر
2.زندگی
درد داره،آری زندگی درد داره همونطور که حمل کردن بار و میوه درد داره
همونطور که دندون درد ،درد داره..آره به دیده ما بستگی داره که این دردو
باسه چی داریم تحمل میکنیم،اگر تحمل دردمون نتیجه و عاقبتی داشته باشه این
درد تبدیل میشه به مسیر شیرین پیروزی و به مقصود رسیدن اگر دیدمون رو
اینطور عمیق و ریشه ای درست کنیم به جایی میرسیم به سخت ترین مصائب بگیم
"ما رایت الا جمیلا...
3.اگر زندگیمون اینطور عمقی هدفمندو جهت دار بشه دیگه لحظه مرگ میتونیم بگیم که لحظه لحظه زندگیمونو زندگی کردیم.
من
خودم یه نمونه از تغییر دید به زندگی هستم اگه به پست های گذشته وبلاگم
نگاه کنی میبینی که من از کجا به کجا رسیدم یه زمانی زندگی برای من دل
سپردن به آزار دلخواه یک تردید... بود
نمیخوام تو اولین نوشته ام در سال 91 بحث اعتقادی کنم، من دنبال جواب هم نیستم،فقط میخوام سوال درستو پیدا کنم..
ادامه مبحث درآیا خدا وجود دارد II
بعد از قرار دادن این مطلب تو وبلاگم،یکی از دوستان پاسخ جامع و کاملی به این نوشته دادن،که من حتی از دادن جواب قاصر موندم.
این پاسخ کامل و زیبا رو میتونید درادامه مطلب بخونید...
با یه مثال شروع میکنم:
یه کلاس درسو در نظر میگیریم،وقتی دبیر نیست و زمانی که دبیر تو کلاس هست رو با هم مقایسه کنیم..
زمانیکه دبیر تو کلاس نباشه خوب خیلی کارا میکنیم،هر کس در حد خودش یکی بلند بلند حرف میزنه یکی با موبایلش بازی میکنه و باقیش دیگه بماند ... 

اما زمانیکه دبیر میاد تو کلاس یه حریم برای کارامون میزارم حتی فارغ ازسن دبیر که ممکنه کوچکتر از ما باشه، اگرم کاری میکنیم سعی میکنیم طوری باشه دبیر نفهمه .کمن اما هستن کسایی که تو چشای دبیر نیگا کنن و شیطنت کنن..
همه مون راجع به خدا شنیدیم ،میگن که کارش خیلی درسته،یعنی اصلا با اون
دبیر قابل مقایسه نیست،هرچی داریم از اونه، و بدبختی اینه که همیشه ام سر کلاسه و همه چیو میبینه...
حالا ما چرا کارایی میکنیم که همه مون میدونیم خدا دوست نداره؟
چرا به هم ظلم میکنیم ؟
چرا مردم آزاری میکنیم؟
چرا حتی خود آزاری میکنیم؟
چرا لج میکنیم؟
چرا از رنج کسی کیف میکنیم؟
چرا؟
یعنی دبیر سر کلاس نیست؟
یا حواسش نیست؟

ما زمانیکه این کارا رو میکنیم یه جورایی اون ته ته ته قلبمون حتی برای چند لحظه پیش خودمون میگیم،از کجا معلوم خدایی وجود داشته باشه؟؟؟
کو پس ؟
چرا دست خدایی که میگن قادر و تواناست نمیبینم؟
خوب علم دلیل همه پدیده ها روثابت کرده،ودلیل هیچی رو نگفتن خداست،مثلا نگفتن دلیل گرم بودن خورشید یا جاذبه زمین خداست،دلایلش کاملا مشخصه..
همه چی با یه انفجار بزرگ (بیگ بنگ) شروع شده و از اولم اثری از خدا نبوده!
نیچه میگه خدا مرده است!
انیشتین میگه خدا تاس نمی اندازد...
حالا من از کسایی که این مطلبو میخونن دوتا سوال دارم:
1.آیا خدا وجود داره؟
2.اگه هست یا اگه نیست دلیل؟
(راهنمایی برای سوال 1 :به ته قلبتون رجوع کنید لطفا)
از دست خود نالم کنون
در دیگری تقصیر نیست
کبریت در دست من است
آتش فروزم کیست کیست؟؟
آتش گرفته هستی ام
این شعله را خاموش نیست
از که شکایت من کنم
خود کرده را تدبیر نیست..
بهمن
90