می خوام دو کلوم حرف حساب با خودم بزنم...
نمی دونم چرا فکر میکنم با بقیه فرق دارم!
نمی دونم چرا دوس دارم این تفاوت رو به رخ دیگران بکشم.
از نظر من تقریبا بیشتر آدما مثل همن،اما من با همشون فرق دارم
رفتار خیلی ها منو اذیت میکنه،دوس دارم از اینجا برم،بین این آدما نباشم یه گوشه ای باسه خودم باشم،خودم و فقط خودم،چرا که من ارباب دنیای خودم هستم.
به قول نامجو : بگذارم و بگذرم ،غمگنانه و شاد ماتحت گشاد و دل آزرده..
یه جایی برم که کسی جز من نباشه،حد اقل کسایی باشن که خودم می خوام.
یه لحظه چشمامو میبندم و میرم تو رویا....
وای عجب دنیای قشنگی شده دیگه چیزای بد قبلی رو نمی بینم
فقط خودم هستم،خودم و خودم وتکرار بی نهایت خودم...
بعنی الان من چه شکلی ام؟ الان من کی ام؟ الان خودِ خودم هستم!
آخه این خودِ خودم کی بود؟ آره یادمه همونی که با بقیه فرق داشت..
یه هویت مستقل داشتم،این تفاوت به من لذت میداد
حالا چی؟!!؟
حالا دیگه هیچکس نیستم...
چون کسایی که به من هویت میدادن رو کنار زدم،
تازه می فهمم که بدون اونا من هیچی نیستم،
اون موقع برام مهم نبودن و دایورتشون کرده بودم به جایی که دوس دارم
اما نبودشونو نمی شه به جایی دایورت کرد.
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم والله ما راینا حبا بلا ملامه
اینجا بود که رویام تموم شد.
یه درس گرفتم: هویت و وجود انسان،در ارتباط معنا میگیره،
یعنی ما خودمونو تو آیینه دیگران میبینیم....
به قول لقمان ادب.............
اما آخه این نقش بازی کردن نیست؟!! من میخوام خودم باشم ادا در نیارم..
و ما هذه الحیاه الدنیا الا لهو ولعب ؟؟!
...
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
ما با ورودمون به این دنیا میشیم بازیگر اون،هر کدوم یه نقش دست میگیریم وبازی می کنیم.
چند ماه پیش کتاب روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور رو خوندم،یک ماه بعد متن زیر رو نوشتم.دقیقا وقتی دو جمله آخر این متنو مینوشتم تازه فهمیدم تحت تاثیر این کتابم..
این کتابو یکی از دوستای خوبم به من معرفی کرده منم به شما معرفی میکنم،فوق العاده عمیق و تاثیر گذار،اما کوتاه ومختصر...
خلاصه داستان که به همت دوست خوبم امین وبلاگ هوای حوا تهیه شده رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.
دستت را در دستم می گیرم و به کف دستت خیره می شوم
تمامی این چروک ها تمامی این خطوط...
نگاه می کنم با این امید..
تابلکه از پس این خطوط بتوان برگی از دفتر سرنوشت را پیش خواند..
راه نرفته را دانست،
حرف نزده را شنید،
آتش نیفروخته را دید..
چشمانت ،به چشمانت نگاه می کنم..
تمامی این شوق،تمامی این برق در نگاهت،
خیره می شوم با این امید..
تا از پس این نگاه یقینی پیدا کنم،ایمانی،اعتمادی..
تا پای رفتنم باشدو نای دویدنم.
قلبت،صدای قلبت را میشنوم..
گوش می سپرم و دل می دهم..
به دنبال مسکنی هستم درون هزار توی قلبت
آرامشی..
مامنی امن،خانه ای گرم.
پس از تمامی این جستجو ها و دیدن ها و شنیدن ها ..
پیرمردی سرگردان را به یاد می آورم که در خیابان تکه کاغذی در دست داشت..
آدرس نا کجا آباد!!
زندگی شاید تلخ باشد ، اما پوچ نیست!
عشق شاید حقیقت باشد،اما تمام حقیقت نیست!
دوست داشتن شاید شیرین باشد،اما تمامی شیرینی دنیا نیست!
خداوند شاید دیده نشود،اما دور نیست..
گاهی اوقات آنقدر نزدیک که میتوانی روی ماهش را ببوسی...
فقط کافیست با قلب حسش کنی
خط کش و میکروسکوپ و تلسکوپ را کنار بگذار
وجود خدا را با قلبت اثبات کن..
یک بار در یک اتاق،
سر می کشم روکش تنهایی و
بالا می کشم قدح زهر ماری و
لحظه ای خاموش می شوم..
یک بار در کنج خلوتم،
تیغ می کشم برشاهرگ فلسفه وجودم
سیاهی اشعارم را با خونابه می شویم و
لحظه ای خاموش می شوم
دل می سپارم به خواب ابدی،
به لالایی می سپارم لحظه ای بیداری ام را
خورشید را پشت کوه قایم میکنم و
بانگ خروس را سایلنت.
گم میشوم میان رویا ها
رویا می شوم از پس خاطره ها
دامن سپیده را با ذغال نقش می زنم
شب را با ب, بی نهایت می نویسم
صدایم که کنند..خود به خواب زده،خود خواسته،نمی شنوم.
افیون خواب مرهم می کنم بر این همه زخم نادیده،"حتی پزشک متخصص"
چاک چاک زخم هایم،زق زق دردهایم..گریه وناله و...
مونس شبهایم.
آه خلوتی دارم بی روزن تر از بهشت...
که حتی حوا نفوذ نکند به آن
نه گندم ویار کنم و نه سیب هوس
فارغم از تمام فروغ ها و
خاموشم از تمامی افروختنی ها
مات مانده ام در سوسو زدن شمع وجودم..
شکنجه ای دلخواه،
عذابی تلخ تر از بن بست خیار..
اما کیفورناک!
"در زندگی زخم هایی هست که آدم روش نمیشه جاشو به کسی نشون بده حتی پزشک متخصصص"
تنها در کوچه های غریب شهربه دنبال آشنایی می گردم٬جستجویی بس عبث.
در تنگنای کوچه پلکهایم به دیوار می سایید
و دیده ام به انتظار اولین برف زمستانی راه دور دست ها را می جست.
دور دست هایی دوووور و دست نیافتنی در پس کوچه های رویا هایم.
ای معشوقه خیالی٬٬
ای توهم سعادت٬٬
ای آرامش حراسناک..
در پس کدام دیوار ٬
مترصد صدای کدام زنگ٬
در چهار چوب کدام پنجره همه شب منتظر نشسته ای..
تا که شاهزاده ات با سمندی سپید در میان تیرگی کوچه بدرخشدو
از شکوه ورودش کوچه نورباران گرددوخانه به خانه چراغها با نور به استقبالش بیایند..
آری هنوز در چهار چوب پنجره ای اما وقتی چشم باز می کنی باز منظره همیشگی کوچه سرد و تاریک خانه دلت را خراب می کندو کور ماکوری ته کوچه همچون خجری روشنایی سوار سپید پوشت را می کشد.
من یکی از شبها از یکی از کوچه ها گذشتم اما تمام پنجره ها بسته بودند..
چشمی مرا انتظار نمی کشید٬چرا که جز سوز باد پاییزی کسی به استقبالم نیامد.
با ورودم حتی کبریتی هم افروخته نشد..
من در انبوه سایه ها گم شده بودم و تو در وهم نورها مات مانده بودی٬
من در همهمه اشباح کوچه چنان محو شدم که انگار هیچ وقت نبودم..
وقتی از کوچه گذشتم آسمان این شاهد همیشگی جدایی ها بغضش ترکیدو
زمین مثل گونه هایت تر شد و تنها صدای پایم بود که آن هم در زیر وبم آهنگ باران گم شد.
لیز بود پاییز بود.....
یاد قدیما بخیر.....
زمانی که شده کله گنجشکی،اما روزه می گرفتیم.
وقتی روزه مونو خوردن قایمکی سر یخچال باطل نمی کرد اما یه حرف بد باطلش می کرد.
وقتی دروغقو دشمن خدا بود.
یاد وقتی شیطون گولمون می زد وهنوز بلد نبودیم ما شیطونو گول بزنیم.
وقتی که "بی تربیت" هم فحش حساب می شد.
زمانی که دنیا هنوز اینقد بزرگ نشده بود..
وقتی مشق شب بزرگترین دغدغه بود...
وقتی بالا بلندی و قایم موشک خسته کننده نبود.
وقتی "دست علی" بزرگترین ضمانت بود..