سلام،
یکی از دوستان فیس بوکی چند تا پست تو گروپ دهه شصتی ها قرار داد که با عث شد من یاد این شعر قدیمیم بیوفتم و برم سراغ سر رسیدم.....
زندگی ام کویریست که به آن انتهایی نیست نه انتها که حتی فریب سرابی نیست
در کشاکش صورتک های سرگردان یکی نشان ز صورت آشنایی نیست
وز پس سوز تازیانه های زمستان خبر از نرمی نسیم بهاری نیست
بعد هجوم و هیاهوی کلاغان سیاه بهر پرواز پرستوها آسمانی نیست
از فرود خس وخاشاک خشکیده درختان بهر رقص ما هی ها رنگ به جویباری نیست
خشکیده اند گلها در این دیار سرد از برای عطش لاله ها مهر باغبانی نیست
گم گشته ام در این هزار توی حیات به دیار مرگ هم امید کوره راهی نیست
جوان خوانند به شهادت موی سیه زجوانی ام توشه جز دل سیاهی نیست
آبان 88
با این نرم افزار خیلی از ساز ها رو میشه کوک کرد.
من اینجا طریقه کوک سه تارو میگم.
طریقه نصب
بعد ازدانلود نرم افزارو نصب و با این کد 027977 رجیسترکنید
راهنمای کوک سه تار:
سیم اول >>>>>> C4
سیم دوم >>>>>> G4
سیم سوم >>>>> C4
سیم چهارم>>>>> C3
چند سال پیش رضا تو وبلاگش "پستو" یه پست با عنوان چرا این همه چرا گذاشته بود.دیشب یادش کردم ازش الهام گرفتم و این چن خط رو نوشتم..
چرا چشم ها دیر تر می شوند
چرا اشکها زود خشک می شوند
چرا خنده ها زود خاموش شده
چرا دل ها فراموش می شوند
چرا فصل ها زود زمستان شدند
چرا مادرم زود پیر می شود
چرا کوچه ها رنگ عوض کرده اند
چرا خانه ها زود خراب می شوند
چرا دفتر صد برگ هم تمام شد
چرا آب و نان کابوس بابام شد
چرا آن مرد بی اسب آمده
چرا مهمان کوکب خانم نیامده
چرا دوستی ها دیر می رسند
چرا دوستان زود می روند
چرا آدمی از خود بیگانه است
چرا احساس ها سبک می شوند
چرا دوستت دارم ها POKE می شوند
چرا چشم ها منتظر مانده اند
چرا گوش ها مسدود می شوند
چرا شعرهایم افسرده اند
چرا حرف ایم پژمرده اند
چرا آینده هیچ وقت نیامده
چرا گذشته هیچ وقت نرفت
چرا در کودکی آرزو جوانیست
چرا در جوانی حسرت کودکی
چرا دست ها روز به روز،شب به شب
چرا قلب ها دم به دم،لب به لب
از عطوفت از مهر خالی می شوند...
داشتم سررسید قدیمی مو ورق می زدم یه مرتبه چشمم به یه شعر افتاد که قدیما بعد از خوندن داستان زنده به گور صادق هدایت گفته بودم.یه جورایی حسمو بعد از خوندن داستان نشون میده...
زخود خود خسته و زار ملولیم زنده خوانند ولی در جسد تن زنده به گوریم
بند به بند تنمان بر بند کشیده است جان زندانی تن گشته پی راه عبوریم
در پی راه برفتیم و ره به هیچ نبردیم آخر دست بهر آزادی جان چشم به گوریم
مرگ بود توبه این گرگ که زخمی ایست ما توبه شکستیم و مرگ، آه که دوریم
چون جوان مرد،گویند که ناکام برفت هان بدانید که این شعر تلخکام سرودیم
89/5/30 ساعت 21:10
بعد از خوندن این داستان یه حس عجیب عشق به مردن بهت دست میده،هدایت تو تک تک جملات این داستان کوتاه مرگ رو ستایش می کنه.
روزی که هیچ وقت نخواهد آمد
احساس می کنم آفریده شدم تا احساس کنم.
وحال احساس می کنم،،،
اما نه آنچه را که بایدو نه آنطور که شاید.
من،منتظر ماندم.منتظر روزی که هیچ وقت نخواهد آمد....
گرما را احساس می کنم ،
افسوس که خورشیدی نخواهد درخشید.
من هنوز محبتت را احساس می کنم،
افسوس که دستی نوازش نخواهد کرد.
بوی عطرت را احساس می کنم،
افسوس که شب بوها امشب خواب مانده اند.
ظهورت را احساس می کنم،
افسوس که درها امشب بسته خواهند ماند.
حضورت را احساس می کنم،
افسوس که تنهایی به نکاح من در خواهد آمد،امشب
سکوتت را احساس می کنم،
افسوس که فصل شروع عربده هاست.
برگ رونده روی رود
صفحه باز روزگار
لحظه آزادی برگ
بند به بند روزگار
رهگذر گذار آب
ای تن سوخته آفتاب
زبند شاخه رهاشدی
در دل رود فناشدی
شاید به دست باد پر زدی
ز آزادی خویش دم زدی
بند به بند زندگی:
چه روی شاخ،چه روی رود،چه دست باد،
بند به بند برردگیست.
تا که به مرداب رسی
در گذر خیال ها
دلبسته به سراب ها
بند به بند سرنوشت:
چه شوخ و شنگ،چه تلخ و زشت.
...
با طرب و رقص و سرود
شدی روان به روی رود
بگذری از مقابلم
نظاره کن شمایلم
شده است جوان چنین خمود
سرشک اشک من ببین
بخند به ریش من ،چه سود
غمم ز ناتوانی ام نبود
زجهل تو شدم خمود
چو خاطر آورم خودم
چنان بدم چنین شدم
مست از می خیال ها
غرق فسون خواب ها
دلداده سراب ها
کنون خفته مرداب ها
ساکن ترین آب ها
گذشت و گفت به من حسود
به این شکسته خمود
ولی برای او چه سود
نداندو رود چه زود
دلبسته آواز جوب.
چه داند برگ که راهی مرداب است
همین کافیست که می خواندوشاداب است؟!
بیا تا با چکمه های چکامه ام به دوردست ها برمت
بیا پر پرواز من باش٬
که برایت دلی پر از شوق پرواز آورده ام
بیا و بهانه ای باش برای خروج
تلنگری برای عروج
وشاه کلیدی برای فروج
اراده ای باش مصمم
تصمیمی محکم
بیا که اینجا آواره ای هست گمراه
بی خانه ای با دردی جانکاه
بیا که بهانه ای نمانده برای بودن
راهی نیست جز جان سپردن
آه ای سوار من سردار من
حکمی که فکندم سر، دار،من
آنقدر با شکوهی که
اندیشه ات کافیست برای نفس کشیدن
افسانه ات سوز هر آه کشیدن
در شهد شیرین خیالت غلت میزنم
..چه زیباست در حریم تو مردن
و در خنکای حریق توسوختن
..آه افسوس چونکه بیایی
آن دم که از آن مسکن آسمانی ات پایین بیایی
آه آن دم که نقاب از چهره برکنی
حقیقتی پوچ تر از تو نخواهم یافت
دلیلی پست تر از تو برای بازدم نخواهم داشت
فریاد که عمری دگر بباید
چرا که این عمر طی نمودیم اندر امیدواری
و شاید که شاید وشاید
زندگی یعنی دل سپردن به آزار دلخواه یک تردید...
ای کاش خرس اسباب بازی بودم
ای کاش٬ ای کاش
ای کاش خرس اسباب بازی بودم
نه می فهمیدم ٬ نه می فهمیدند مرا
نه می شنیدیم ٬ نه می شنیدند مرا
ای کاش قلبی نشکن از جنس قلب خرس اسباب بازی داشتم
ای کاش جایی به اندازه خرس اسباب بازی در رویاهایت داشتم
ای کاش مرا هم مثل خرس اسباب بازی به قلبت راه می دادی
ای کاش با من هم مثل خرس اسباب بازی دردو دل می کردی
ای کاش آرزوهایت را آنچنان که با خرس اسباب بازی می گویی به من می گفتی
ای کاش می توانستم مثل خرس اسباب بازی همیشه با لبخند با تو سخن بگویم
ای کاش جدایی ها نبود٬.....
ای کاش اصلا وصلی نبود که در پی اش جدایی باشد
ای کاش اصلا من نبودم٬ تو نبودی٬ مانبودیم ٬اصلا دنیا نبود
ای کاش٬خدا فراموش می کرد عشق را بیافریند
ای کاش عاشقی در شهر جرم بود و هرچه عاشق را گردن می زدند
ای کاش غم نبود غصه نبود٬ اصلا هیچ نبود
ای کاش ........ای کاش تحملی فقط به کوچکی خرس اسباب بازی داشتم
ای کاش مثل خرس اسباب بازی در جیبت جای داشتم
ای کاش هیچ وقت تنهایت نمی گذاشتم
ای کاش مانند خرس اسباب بازی چینی بودم وارزان
ای کاش مثل خرس اسباب بازی بی غرور می آفریدند مرا
ای کاش مثل خرس اسباب بازی دست های یک کارگر ساده می ساخت مرا
ای کاش مثل خرس اسباب بازی آتش ازلی نمی گداخت مرا
ای کاش قلبی به اندازه خرس اسباب بازی داشتم که فقط تو درونش جای گیری
ای کاش مرا هم از بازار می خریدی و سر می سپردم به این اسیری
ای کاش...
ای کاش.....
اول تیر ۸۸
ادامه مطلب ...